مثلا وقتی میخوای بری توی دانشگاه، کارتتو نشون میدی و داری برای خودت با هزار تا دغدغه تو ذهنت میری، که یهویکی ( ملقب به ... کماندو) می پره جلوت و می گه خانوم شما نمی تونید برید داخل. بسم اله، این دیگه از کجا در اومد؟ شما نمی تونید برید مو هاتون بیرونِ، یا ممکنه ظاهرتون مشکل داشته باشه، یا چه می دونم مانتوتون کوتاهِ یا شایدم از رنگِ مانتوت خوششون نیاد، آخه مانتو باید مشکی باشه و سنگین. چه معنی داره تو گرمای 45 درجه یه خانوم مانتوی رنگی بپوشه؟
خیلی برام جالبِ که اینجا داره اینجوری اداره می شه و بعضی ها چه شغل هایی دارن و به خاطراین شغلشون پول هم می گیرن!
یادمِ یه جا خوندم زندگی مثلِ یه دستمالِ رول می مونه. آخراش که میرسه تندتر تموم می شه. اما انگار برای من زمان اصلا یکنواخت نمی گذره.
تو این هفته آخر بعد از مدتها مردم رو با شور و هیجانِ خاصی تو صحنه کشور دیدیم. برقِ شادی تو نگاه مردم بود. خیلی از دیدنِ شادی شون شاد بودم. به قولِ بعضی از بزرگترها زمانِ انقلاب مردم اینجوری تو خیابونا بودن. اما متاسفانه معلوم نبود این چه انقلابیِ. چرا مردم خودشون به جونِ هم افتادن؟ مگه نماینده ای که انتخاب می شه نباید نماینده کلِ کشور باشه؟ آیا ما به خاطرِ حمایت از نماینده خودمون باید با جناحِ مخالف گلاویز بشیم؟ آیا به حرفها و شعارهایی که می شنویم فکر شده؟ خیلی برام دردناک بود ببینم ملت آریایی اینجوری دارن از عقاید خودشون دفاع می کنن و اینجوری دارن بین خودشون درگیری ایجاد می کنن و اینجوری دارن با تعصب های بیجا و غیر منطقی سر هم داد میزنن. حتی جالب اینجاست که عده ای فقط برای اعتراض اومده بودن. حتی وقتی با هم رای های خودشون می خواستن صحبت کنن گوش شنیدن نداشتن فقط داد می زدن و مخالفت می کردن و تازه دست آخر میدیدن که طرف مقابلشون هم تو جناح اونهاست. این همه تعصب این همه افراط از کجا اومده؟ علتش چیِ؟
آیا باید به ملت حق داد که اینجوری تو این فرصتِ چند روزه فریادهای خودشون رو تخلیه کردن؟ هر جا عملی رخ بده عکس العملی هم در پی داره. آیا نباید بپرسیم این فریادها عکس العملِ ناشی از چه عمل یا اعمالی بودن؟ چه بر سرِ مردم اومده که شاهدِ این ماجراها هستیم؟...
نمی دونم چی پیش بیاد. فقط آرزو می کنم هر چه که پیش بیاد بهترین باشه.
واااااااااااااااااای خدا چقدر اصلاحات. یه مقاله چهار صفحه ای چیِ که انقدرم دردسر داره. می گن مورچه چیِ که کله پاچه اش باشه. حالا ما هم دیدیم مورچه چیِ
هم دیدیم بنی اسرائیل کدومن.![]()
حالا این که نوشته مفهومِ علمی داره یا نه مهم نیست ها، فقط درست نوشته بشه و ظاهرش آبرومند باشه بسه. البته کسی نیست که بگه این نوشته توش علم هست یا نه. این میشه که ما میشیم کشورِ در حالِ توسعه و همیشه هم در حالِ توسعه می مونیم.
پی نوشت برای دوستانِ همکلاسی: یادآوری می کنیم خاطرات دوران جوانی که یک سال از آن روزِ فرخنده گذر کردندی. و دلِ ما را بسی خرسند کردندی. یاد آن استاد و یادِ آن ایام همیشه به خیر باد!![]()
به نظرِ من چیزی رو نمی شه کاملا و با یقین پیش بینی کرد. این همون عدم قطعیت هایزنبرگِ که میگه اگه از مکانِ یک جسم اطلاعِ دقیق داشته باشی دیگه سرعتش رو با یقین نمی تونی تعیین کنی. و از یه حدی بیشتر نمی تونی راجع بهش اطلاع داشته باشی. یا همین رابطه بینِ انرژی و زمان مطرح می شه. حالا تو زندگی اگه بخوای راجع به یه موضوع بیشتر بدونی اون یکی رو از دست می دی. فقط با احتمالات و به صورت نسبی می تونی راجع بهش بدونی. یا حتی تو شیمی کوانتومی دیگه نمی شه مکانِ الکترون رو با دقت تعیین کرد. بلکه یه اوربیتال یا هاله ای دور اتم در نظر می گیرن که الکترون با احتمال های مختلف می تونه تو جاهایِ مختلفِ اون اوربیتال قرار بگیره. احتمالات تو زندگیمون نقش داره. اسمِ این احتمالات رو بعضی ها شانس میگذارن و من به اون اعتقاد دارم. من اگه کاری رو شروع می کنم با یقین نمی تونم بگم درست انجامش می دم و به پایان می رسونمش. این وسط یه عاملهای دیگه ای هم هست که رو کارم اثر میگذارن و این قطعیت رو از من می گیرن. همون ضرب المثلِ معروف که "وقتی سیبی رو بالا می اندازی هزار تا چرخ می خوره تا رو زمین می یفته". این می شه تعریف فیزیکیِ شانس. این عاملها می تونن به نفعِ من باشن ( خوش شانسی) و یا به ضررم (بد شانسی).
