تبليغاتX
پاتوق

پاتوق

ای دریغ که گاهی فقط کم رنگ ها رو می بینیم گاهی فقط پر رنگ ها و چه کشمکشیِ بینِ این رنگهای آروم و تند و امان از روزی که دیگه نه کم رنگی رو ببینیم نه پر رنگی امیدوارم همیشه چشمامون به رنگهای دنیا روشن باشه، حتی اگه اون رنگ فقط سیاه یا سفید باشه، یادمون نره سفید یعنی همه رنگ ها و سیاه یعنی تو نمی دونی چه رنگی، فقط می دونی که نوری از اون رنگ به چشمت نمی رسه!!!!!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 16:12  توسط پریسا  | 

خیلی برام جالبـِ ، بعضی ها تو این مملکت چه شغلایِ جالبی دارن.

مثلا وقتی میخوای بری توی دانشگاه، کارتتو نشون میدی و داری برای خودت با هزار تا دغدغه تو ذهنت میری، که یهویکی ( ملقب به ... کماندو) می پره جلوت  و می گه خانوم شما نمی تونید برید داخل. بسم اله، این دیگه از کجا در اومد؟ شما نمی تونید برید مو هاتون بیرونِ، یا ممکنه ظاهرتون مشکل داشته باشه، یا چه می دونم مانتوتون کوتاهِ یا شایدم از رنگِ مانتوت خوششون نیاد، آخه مانتو باید مشکی باشه و سنگین. چه معنی داره تو گرمای 45 درجه یه خانوم مانتوی رنگی بپوشه؟ خیلی برام جالبِ که اینجا داره اینجوری اداره می شه و بعضی ها چه شغل هایی دارن و به خاطراین شغلشون پول هم می گیرن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:21  توسط پریسا  | 

دیروز اتفاقِ عجیبی برام افتاد. کاملا خوب و سرحال بودم مثلِ همیشه داشتم با بچه ها می گفتم و می خندیدم. حواسم نبود خوردم به شیر گاز درد خفیفی احساس کردم و بعد سرگیجه و بعدش دیگه هیچی. فقط انگار داشتم کشیده می شدم به سمتی که نمی دونم چی بود. فقط یه کشش عجیب داشت منو با خودش می برد. تو ذهنم پر از صدا بود. وقتی با صدای دوستام چشام باز شد حس کردم مدتهاست منو اونجا گذاشتن و رفتن. از اون لحظه هایی که دیگه تو این دنیا نبودم هیچی یادم نمیاد. شاید داشتم می رفتم اما انگار وقتش نبود. نمی دونم اگه بچه ها نبودن چی پیش میومد. تجربه عجیبی بود که هنوزم تو شوکم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:36  توسط پریسا  | 

یهو از خواب پا می شم. قلبم تند تند میزنه. وحشت زده ام. انگار از زمان و مکان جدا شدم. یهو که تاریخ یادم میاد نمی فهمم این مدت چطور گذشت. انگار تو این مدت خواب بودم و از همه چی جا موندم... امان از ماشینِ زمان

یادمِ یه جا خوندم زندگی مثلِ یه دستمالِ رول می مونه. آخراش که میرسه تندتر تموم می شه. اما انگار برای من زمان اصلا یکنواخت نمی گذره. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:11  توسط پریسا  | 

فردا دیگه شمارش معکوس تموم شده و روزِ انتخاب شدنِ یکی از نامزدهای انتخاباتیِ. هنوز کسی نمی دونه چی پیش میاد. هر کس نظرِ خودشو میده. فقط امیدوارم هر چی پیش میاد همراه با خیر و خوبی برایِ مردم باشه.

تو این هفته آخر  بعد از مدتها مردم رو با شور و هیجانِ خاصی تو صحنه کشور دیدیم. برقِ شادی تو نگاه مردم بود. خیلی از دیدنِ شادی شون شاد بودم. به قولِ بعضی از بزرگترها زمانِ انقلاب مردم اینجوری تو خیابونا بودن. اما متاسفانه معلوم نبود این چه انقلابیِ. چرا مردم خودشون به جونِ هم افتادن؟ مگه نماینده ای که انتخاب می شه نباید نماینده کلِ کشور باشه؟ آیا ما به خاطرِ حمایت از نماینده خودمون باید با جناحِ مخالف گلاویز بشیم؟ آیا به حرفها و شعارهایی که می شنویم فکر شده؟ خیلی برام دردناک بود ببینم ملت آریایی اینجوری دارن از عقاید خودشون دفاع می کنن و اینجوری دارن بین خودشون درگیری ایجاد می کنن و اینجوری دارن با تعصب های بیجا و غیر منطقی سر هم داد میزنن. حتی جالب اینجاست که عده ای فقط برای اعتراض اومده بودن. حتی وقتی با هم رای های خودشون می خواستن صحبت کنن گوش شنیدن نداشتن فقط داد می زدن و مخالفت می کردن و تازه دست آخر میدیدن که طرف مقابلشون هم تو جناح اونهاست. این همه تعصب این همه افراط از کجا اومده؟ علتش چیِ؟

آیا باید به ملت حق داد که اینجوری تو این فرصتِ چند روزه فریادهای خودشون رو تخلیه کردن؟ هر جا عملی رخ بده عکس العملی هم در پی داره. آیا نباید بپرسیم این فریادها عکس العملِ ناشی از چه عمل یا اعمالی بودن؟ چه بر سرِ مردم اومده که شاهدِ این ماجراها هستیم؟...

نمی دونم چی پیش بیاد. فقط آرزو می کنم هر چه که پیش بیاد بهترین باشه. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 16:14  توسط پریسا  | 

نمی دونم اسمِ این کتاب رو شنیدین یا نه؟ این کتاب نوشته اوریانا فالاچی روزنامه نگارِ ایتالیاییِ و ترجمه این اثر رو یغما گلرویی انجام داده. فقط بهتون و بخصوص به خانوما پیشنهاد می کنم که بخونینش. فوق العاده است.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:45  توسط پریسا  | 

دارم به این نتیجه می رسم که خدا خیلی دوسم داره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 15:17  توسط پریسا 

نقطه. ویرگول ، حرف بزرگ، حرف کوچیک، این فعل، این زمان، این توضیح زیادِ اون توضیح کمِ. این عددا روی اسم نویسنده ها چیِ؟ برشون دار.نمودار بذار، عدد نمودارات انگلیسیِ، خوب درستشون کردم. حالا نوشته هاش باید بچرخن، خوب درست شد. چرا انقدر نمودار زیاد گذاشتی حالا بردار

واااااااااااااااااای خدا چقدر اصلاحات. یه مقاله چهار صفحه ای چیِ که انقدرم دردسر داره. می گن مورچه چیِ که کله پاچه اش باشه. حالا ما هم دیدیم مورچه چیِ هم دیدیم بنی اسرائیل کدومن.

حالا این که نوشته مفهومِ علمی داره یا نه مهم نیست ها، فقط درست نوشته بشه و ظاهرش آبرومند باشه بسه. البته کسی نیست که بگه این نوشته توش علم هست یا نه.  این میشه که ما میشیم کشورِ در حالِ توسعه و همیشه هم در حالِ توسعه می مونیم.

 

پی نوشت برای دوستانِ همکلاسی: یادآوری می کنیم خاطرات دوران جوانی که یک سال از آن روزِ فرخنده گذر کردندی. و دلِ ما را بسی خرسند کردندی. یاد آن استاد و یادِ آن ایام همیشه به خیر باد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:51  توسط پریسا  | 

 بعد از نوشتن پستی با عنوانِ بدشانسی و نظرایی که دوستان گذاشتن. بهتر دیدم که این پست رو تو تکمیلِ اون پست بنویسم. چون اون پست خیلی گویا و واضح نبود.

 به نظرِ من چیزی رو نمی شه کاملا و با یقین پیش بینی کرد. این همون عدم قطعیت هایزنبرگِ که میگه اگه از مکانِ یک جسم اطلاعِ دقیق داشته باشی دیگه سرعتش رو با یقین نمی تونی تعیین کنی. و از یه حدی بیشتر نمی تونی راجع بهش اطلاع داشته باشی. یا همین رابطه بینِ انرژی و زمان مطرح می شه. حالا تو زندگی اگه بخوای راجع به یه موضوع بیشتر بدونی اون یکی رو از دست می دی. فقط با احتمالات و به صورت نسبی می تونی راجع بهش بدونی.  یا حتی تو شیمی کوانتومی دیگه نمی شه مکانِ الکترون رو با دقت تعیین کرد. بلکه یه اوربیتال یا هاله ای دور اتم در نظر می گیرن که الکترون با احتمال های مختلف می تونه تو جاهایِ مختلفِ اون اوربیتال قرار بگیره. احتمالات تو زندگیمون نقش داره. اسمِ این احتمالات رو بعضی ها شانس میگذارن و من به اون اعتقاد دارم. من اگه کاری رو شروع می کنم با یقین نمی تونم بگم درست انجامش می دم و به پایان می رسونمش. این وسط یه عاملهای دیگه ای هم هست که رو کارم اثر میگذارن و این قطعیت رو از من می گیرن. همون ضرب المثلِ معروف که  "وقتی سیبی رو بالا می اندازی هزار تا چرخ می خوره تا رو زمین می یفته". این می شه تعریف فیزیکیِ شانس. این عاملها می تونن به نفعِ من باشن ( خوش شانسی) و یا به ضررم (بد شانسی).

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:59  توسط پریسا  | 

امیدوارم هر کس به اون چیزی که واقعا استحقاشُ داره برسه
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:53  توسط پریسا  |